X
تبلیغات
حـــــــــ دل ــــــریم - نوشته ها

حـــــــــ دل ــــــریم

هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه ی هیچم

نوشته ای از یک دوست که نمی دانم کیست

وقتی قرار به نبودن می‌گذاری هر کلمه فاصله‌ای‌ست. وقتی حرف‌ها فهمیده نمی‌شوند، نوشتن و حرف زدن بیهوده‌ترین کار دنیاست. من کلمات را فقط برای تو آفریده بودم.
وقتی هر کرده و نکرده‌ای مبنایی‌ست برای ویران کردن و ویرانی، وقتی همه‌چیز برعکس چیزی شده که فکر می‌کردی و هیچ‌چیزی سرجایش نیست، چه‌کار می‌شود کرد؟ مثل این است که کله‌ات را کرده‌اند توی تنور که نفس بکشی و خنک تر شوی! من کله‌ام را می‌کنم توی تنور، تا تاوان هر کرده و نکره‏ای را پس بدهم. هرچیزی که دارد تو را از من می‌گیرد، بسوزد و تمام شود. و تمام شوم. شانه‌هایم ضعیف‌تر از این حرف‌هاست. من زورش را ندارم.
با یک بغض آدم‌کش، خداحافظ برای همیشه.

میدانی چه می شود وقتی تمام احساساتت و عشقت را جمع كنی و همه را به یك نفر هدیه كنی ..! مایه نشاطش باشی و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد . اما او بی اعتنا باشد و بی تفاوت . اینچنین است كه لحظه های خاموشی جان می گیرد
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 7:44  توسط  سیامک  | 

بوی ناب

آدم های ساده را دوست دارم!

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!
همان ها که برای همه لبخند دارند!
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است!!

بس که هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند!
یا زمینشان می زند!
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد!

آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “ آدم ” می دهند!!
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 7:42  توسط  سیامک  | 

فرق عشق و دوست داشتن

عشق، تملک معشوق است، و دوست

داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

زیرا

عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که او را به دوست می برد.



در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 4:52  توسط  سیامک  | 

غم انگیز ترین .....

منظره ویرانی ادم ها غم انگیز ترین منظره دنیاست پس بیائیم

هرگز چنین منظره ای را بر بوم  دل انسانی نقاشی نکنیم.

انشاالله 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 6:32  توسط  سیامک  | 

درد دل با شما

دست یاری دادن همیشه بیش از دویدن ما را گرم میکند

پس ما انسان ها چرا همیشه از هم غافلیم چرا فکر میکنیم

عمر جاودانه داریم چرا فکر میکنیم اگر گرسنه ای سیر کردیم

یا در راه مانده ای را به مقصد رساندیم و یا با کسی در گرفتاری

و اندوهش سهیم شدیم از غافله غرور و منیت و مال اندوزیمان

که امانتی بیش نیست از دیگران عقب خواهیم ماند .مگر چه اوردیم

که نگران بردن انیم .چرا از با ارزش ترین و بدون خرج ترین هدیه که

همانا محبت و مهربانی است غافلیم چرا این هدیه با ارزش را

خالصا و مخلصا تقدیم هم نوع خود نمی کنیم .بیائیم بارا همدیگر

احترام بگذاریم تا دریابیم هرگز به اشتباه نخواهیم افتاد و از خطاها

در امانیم.بیائیم معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باشیم در

تمامی قضاوت هایمان .انگاه خواهیم دید که صداقت و معرفت به

چه شکلی دل ما را جلا میدهد و از شادی دیگران شاد میشویم

و با غم و اشک انان اشک میریزیم .بیائید با هم عینیت دادن به این

بیت شعر را که میگوید :

ادمی در عالم خاکی نمی اید بدست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو ادمی

به این شکل در وجودمان جلوه گرش سازیم و با هم بگوئیم

ادمی در عالم خاکی می اید بدست

عالمی دیگر نباید ساخت وز نو ادمی

همتان مضاعف  

یا علــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 6:31  توسط  سیامک  | 

نوشتن از مهربانی ها

برای نوشتن از مهربانیها دلیل نیاز نیست کافی است در آیینه ی جمال لطف نگاه کنی خود بخود تمام زیباییها را به تماشا خواهی نشست باور میکنی که هنوز رحمت و محبت خداوندی در وجودی جلوه گر است باور میکنی که مهر تابان از حضوری هم مهربانی می تراود و هم محبت پراکنده میکند باور میکنی که مهر یعنی روشنایی و مهر یعنی گرما و گاه دوستی که دوست توست اینها را از تو دریغ نمیکند می تابد تا روشن باشی میتابد تا گرم باشی میتابد تا روز باشی میتابد تا حیات ادامه یابد تا زندگی جریان خود را داشته باشد و میتابد تا مهربانیها کماکان حضور داشته باشند
همه ی اینها که بالا نوشتم یعنی دمت گرم یعنی ایول یعنی خیلی با مرامی خیلی با معرفتی خیلی مهربونی و از این جور کلمه ها که گاهی خودمم نمیتونم بگم آخه مهربونی قابل توصیف نیست چیزی مثله دوست داشتنه مگه نه؟ پس هر کسی که حتی به اندازه ی یک سلام به من لطف داره و به مجاز در این دنیای مجازی محبتی میکنه ....
یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 6:55  توسط  سیامک  | 

بودن یا نبودن

بودن یا نبودن مساله این است. اگرچه من ریاضیم زیاد خوب نیست و از اولشم خوب نبوده اما این مساله رو به سادگی خوردن یک لیوان آ ب حل کردمش که آدما بخوان یا نخوان نبودن شاملشون میشه و یه روزی میرن ( یعنی می برنشون ) منتها تا وقتی هستن باید منشا اثر و خیر باشن برکتش رو هم خداوند خودش میده بعدشم که وقت رفتن میشه مسئله نبودن مطرح میشه و دیگه دست خود آدم نیست فعلا دم بودن گرم و هزار تا ایول و ماشاالله داره و باید از هر دمش استفاده کرد خوب میدونید دیگه این دمه رفت تو یهو عشقش کشید نیاد بیرون یعنی بجای باز دم شد بسته دم و فرت ... یهو میبینی که دیگه نمیبینی به همین راحتی به همین آسونی و به همین راحتی.
پس مراقب باش دلی نشکنی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 6:52  توسط  سیامک  | 

میان دو سادگی

چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده با گریستن دیگران

ا ز دنیا می رویم و در میان این دوسادگی معنایی میسازیم به نام زندگی...

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 4:34  توسط  سیامک  | 

زندگی مثل دوچرخه سواری است

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد. به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل بازرسين دولتى كه هر از چند گاهي براي احتمالا مچ گيري به محل كارم مي آيند و شكر خدا دست از پا درازتر برمي گردند..
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.
 
یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم. حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت. او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند، او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم. گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم. به زودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم.
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم. هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت. او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم.هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.و ما باز رفتیم و رفتیم.. حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!   خودم بياد اين جمله افتادم كه ( تا بر مال لرزي ، نمي ارزي )» و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند… من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم.. این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد. هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر

نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید، رکاب بزن!! ركاب

دوستان در زندگيتون ركاب بزنيد ركاب

فراموش نكنيد هر حادثه و اتفاقي    تلخ يا شيرين 

حكمـــــــــــتــــي است

 

كه ما آن را نمي دانيم

 

ولي بعدها مي فهميم

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 4:32  توسط  سیامک  | 

دوستان واقعی

دوستانت ... تو را دوست می دارند اما معشوق تو نیستند...

مراقب تو هستند اما از اقوام تو نیستند...

آنها آماده اند تا در درد تو شریک بشوند اما آنها بستگان خونی تو نیستند ...

آنهادوستانت هستند ...

یک دوست واقعی همانند پدر سخت سرزنشت میکند ...

همانند مادر غم تو را می خورد...

مثل یک خواهر سر به سرت می گذارد...

مثل یک برادر ادای تو را در می آورد...

و آخر اینکه بیشتر از یک معشوق دوستت می دارد...

و مهمتر اینکه میگردند اشکالات ترو پیدا میکنند و بت میگن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 22:15  توسط  سیامک  | 

عملکرد ما انسان ها

نحوه عملکرد ذهن ما عملکردی است که رفتار ما را شکل میدهد

به عبارتی دیگر تصورات ماست که زندگی ما را میسازد یعنی عمل

ما دقیقا بر ابعاد ذهنی ما استوار است .عده ای دایره وار فکر میکنند

تعدادی بصورت خطی و بدون توجه به موقعیت پیرامون و زمان فقط

روی یک خط حرکت میکنند و دسته ای از ما هم مثلثی و از یک

نقطه به سوی راس مثلث میشتابند و بعد از هزار مشقت کمی انجا

میمانند و روی ضلع دیگر در سرازیری به پائین سقوط میکنند!

ایا بهتر نیست مدل های ذهنی خود را بازسازی و نسبت به شرایط

زمان و مکان انان را انتخاب کنیم.

باید دید نظر شما چیست.؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 20:58  توسط  سیامک  | 

میشود ساخت اما بشرط....!

بیائید دنیائی بسازیم دیدنی خانه مان زیبا و از جنس اب وپاکی

دیوار هایش ساخته شده از عشق پنجره هایش از نوع ایمان.

سقفش از جنس اسمان بی کران و زمینش پر از چمن و منبع

ابمان یک رودخانه و دوستانمان ادم های صادقی باشند.

لغات و کلـــــماتی همچو نا امیدی و درد.شکست و سختی را

برای همیشه فراموش کنیم زیرا که این دنیای جادوئی هرکاری

را میتوان درش انجام داد بشرط ساختن درست و مراقبت از ان

به شرط صداقت.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 20:53  توسط  سیامک  | 

غرور !

راستی چرا ما انسان ها تا زمانی که با همدیگر هستیم

خوشحالیم اما زمانی که با هم قهر میکنیم حتی حاضـــر

نیستیم که یک شاخه گل به دست هم بدهیم .ایا فکـــر

نمی کنیم این غرور بیجا ما را به کجا میبرد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 20:51  توسط  سیامک  | 

دیوار

دیوار با اینکه همه ما به اون پشت میکنیم امـــا هرگز پشت ما

را خالی نمیکند .ما ادم ها چـــرا زود پشت همدیگه رو خالــی

میکنیم یعنی این قدر برای خودمان و هم نوع مان ارزشی قائل

نیستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 20:50  توسط  سیامک  | 

بیائیم تا دیر نشده قلم موها رو کنار بگذاریم

پای صحبت ادم های مختلف بنشینیدو از انها بخواهید زندگی را توصیف

کنند.هر کدام تابلوئی را مقابل شما نقاشی میکنند.یکی زندگی را میدان

جنگ و نبرد و تقلا و کوشش میداند و ان دیگری زندگی را صحرائی ارام

و دوست داشتنی مجسم کرده و خود را سوار بر اسب سفیدی نقاشی

میکند که با شادی کودکانه در بی انتهای دشت در حال تاختن است. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 8:10  توسط  سیامک  | 

صلابت مرد

قدرت و صلابت یه مرد در پهن بودن شونه هاش نیست
بلکه در این هست که چقدر میتونی به اون تکیه کنی و اون میتونه تو رو حمایت کنه


قدرت و صلابت یه مرد این نیست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه
بلکه در اینه که چه جملات ملایمی رو میتونه تو گوشات زمزمه کنه

 

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه وزنه سنگینی رو میتونه بلند کنه
بلکه بستگی به مسائل و مشکلاتی داره که از پس حل اونا بر بیاد

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 8:4  توسط  سیامک  | 

اعتماد به نفس

یکی از موانع بزرگ اعتماد به نفس ترس انسان هاست .بهترین راه غلبه بر ترس

اقدام به موقع است بطور مثال اگر از صحبت کردن در جمع می ترسید تنها راه

حل صحبت کردن در جمع است ضمن اینکه بخش عمده ای از ان نه احساس بودن

بلکه احساس داشتن است به هر حال احساس توانائی و شایستگی شما به شکلی

تجلی پیدا میکند و خود را نشان میدهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 13:2  توسط  سیامک  | 

زندگی

زندگی قانون نیست زندگی قافیه ی باران است من اگرپاییزمودرختانم همه بی برگ شدن "تو"بهاری وبه اندازه ی باران خدازیبایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 10:44  توسط  سیامک  | 

دوخط موازی

سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 9:0  توسط  سیامک  | 

وقتی که.......

وقتی که تکیه گاه کسی باشی نباید بلرزی نباید پایت سُر بخورد نه اینکه بترسی که خودت زمین می خوری بترسی از اینکه کسی که به تو تکیه کرده زمین بخورد و بشکند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 7:14  توسط  سیامک  | 

دل ....

دل را
بد نام نکنیم
آنچه بعضی ها در سینه دارند
کاروان سراست
نه دل ...!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 17:46  توسط  سیامک  | 

مبادا گفته باشی........!!

همه جا پر شده که

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

من میگم حق دارن

چون دوست داشتن های ما بودار است

بوی سو استفاده

بوی خیانت

بوی دروغ میدهد . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 21:46  توسط  سیامک  | 

کاش

کاش همیشه در کودکی می ماندیم

تا به جای دل هایمان

سر زانوهایمان

زخمی می شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 21:44  توسط  سیامک  |